خبر

متن مرتبط با «معنى كلمه كل من عليها فان» در سایت خبر نوشته شده است

آنچه باید درباره یگان‌های ارتش، در صورت وقوع حادثه منتظر دستور ما نخواهند بود و بلافاصله وارد عمل خواهند شد بدانید

  • نیلوبلاگ

    موضوع «یگان‌های ارتش، در صورت وقوع حادثه منتظر دستور ما نخواهند بود و بلافاصله وارد عمل خواهند شد» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی می‌کنیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. فرمانده کل ارتش گفت: همه یگان‌های ارتش در تمام نقاط کشور می‌دانند که در صورت وقوع حادثه‌هایی، چون سیل و زلزله و سایر بلایای طبیعی، وظایفشان چ...

    ادامه مطلب
  • یگانهای ارتش، در صورت وقوع حادثه منتظر دستور ما نخواهند بود و بلافاصله وارد عمل خواهند شد

  • نیلوبلاگ

    فرمانده کل ارتش گفت: همه یگانهای ارتش در تمام نقاط کشور میدانند که در صورت, وقوع, حادثه,هایی، چون سیل و زلزله و سایر بلایای طبیعی، وظایفشان چیست و هیچکدام منتظر, دستور, ما ن خواهند,, بود و بلافاصله, همه وا...

    ادامه مطلب
  • من یک سربازم؛ همانند سربازان دیگر

  • نیلوبلاگ

    در قرارگاه رعد هر روز میوهای دسر به ما میدادند. من در طول مدتی که در قرارگاه بودم هیچ وقت ندیدم که شهید بابایی دسرشان را که در آن فصل پرتقال بود بخورند. با خود فکر میکردم که شاید تمایلی به خوردن پرتقال ندارند. روزی از ایشان پرسیدم: چرا شما دسرتان را نمیخورید؟ ایشان به خاطر اینکه ادب را رعایت کرده باشند گفتند: اتفاقاً پرتقال میوه بسیار مفیدی است. با ویتامین «ث»ای که دارد خوردن آن برای بدن لازم است و شما حتماً دسرتان را بخورید. اما توضیح ندادند که چرا خودشان نمی خورند. این موضوع همچنان برای من یک معما بود؛ تا اینکه یک روز یکی از دوستان پرتقال دزفولی به قرارگاه آورد. میخواست مقداری از آن را ب...

    ادامه مطلب
  • خاطره ای زیبا از سیلی خوردن محافظ امام خامنه ای!

  • نیلوبلاگ

    ♦️در یکی از ملاقات های عمومی آقا، جمعیت فشردهای توی حسینیه نِشسته بودن و به صحبتای ایشون گوش میدادن. من جلوی جمعیت، بین آقا و صف اوّل وایساده بودم. اون روز، بین سخنرانی حضرت آقا، بارها نگاهم به پیرمرد لاغراندامی افتاد که شبکلاه سبزی به سر داشت و شال سبزی هم به کمرش. تا سخنرانی آقا تموم شد، بلند شد و خیز برداشت طرف من و بلند گفت: «میخوام دست آقا رو ببوسم» امان نداد و خواست به سمت آقا برود که راه اون رو بستم. عصبی شد و تند گفت: «اوهووووی....چیه؟! میخوام آقا رو از نزدیک زیارت کنم. مثل اینکه ما از یه جد هستیم» صورت پیرمرد، انگار دریا، پرتلاطم و طوفانی میزد. کمکم، داشت از کوره در میرفت که شنیدم آقا گفتن: «اشکال نداره، بذار سید تشریف بیاره جلو» نفهمیدم تو اون جمعیت آقا چطور متوجه پیرمرد شد. خودم ر...

    ادامه مطلب
  • نصیحت یکی از بزرگان اندیشمند

  • نیلوبلاگ

    بعضی وقتا آدما الماسی تو دست دارن، بعد چشمشون به یه گردو می افته دولا میشن تا گردو رو بردارن، الماسه می افته تو شیب زمین، قل میخوره و تو عمق چاهی فرو میره، میدونی چی می مونه؟ یه آدم...، یه دهــــــن بـــاز....، یه گـــــــردوی پـــــوک .... و یه دنیـــــاحســـــــرت....،مواظب الماسهای زندگیمون باشیم، شاید به دلیل اینکه صاحبش هستیم وبودنش برامون عادی شده ارزشش رو از یاد بردیم.الماسهای زندگی: پدر ، مادر ،همسر، فرزند، سلامتی، سرفرازی، خانواده، دوستان خوب، کار، عشق و ...هستند....

    ادامه مطلب
  • ترویج منازعه بین شیعه و سنی از سوی رسانه های شیطان